تبليغاتX
تلالو عشق

تلالو عشق

گر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست خدا در قلب انسانهاست

ما زیارن چشم یاری داتیم


حالمان بد نیست غم کم می خوریم


کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم شرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

ازچه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناه بردند وبر دارم زدند

دشنه نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

دین اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعداز این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر میکنم

طالعم شوم است ، باور می کنم

من که با دنیا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموش مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش

دست کم یک شب توهم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

غصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ،فرهاد، مجنون، می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کن گر نباشد پیشه ام

بوی از فرهاد دارد ریشه ام

عاشق از من دور پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد، نه

فکر دست تنگ ما را کرد، نه

هیچ کس از حال ما پرسید، نه

هیچ کس اندوه ما را دید ،نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است حالم دیدنیست

حالم از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه برحافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت



ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه

                     می پنداشتیم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت0:45توسط وحید | |

 

آن‌ مرد آمد

 

                    آن‌ مرد در باران آمد

 

                                                 آن‌ مرد با عشق آمد

 

                                                                     آن‌ مرد خسته آمد

 

                                                     آن‌ مرد خسته رفت،

 

                    آن‌ مرد با دلي‌ شکسته رفت

 

                                       آن‌ مرد رفت و ديگر برنگشت .

 

 

امروز آسمان رنگ ديگري دارد.

                                         

                             امروز آسمان سوز ديگري دارد.

                                             

                                            امروز آسمان، آسمان ديگريست


شايد او نيز غصه ای دارد.

 

شايد اونيز تنها مانده است.

 

            شايد آسمان نيز ديروز عاشق شده است.

                  

                    آري آسمان نیز عاشق است  ولی  چرا ؟ . . .

 

  اصلا چرا براه دور برويم  ديروز پائيز بود فردا نيز پاييز است.

 

                 پاييز روز جدایی ها

 

                                                        پاییز فصل دل‌ شکستها

 

صداي تک تک دلشکستها در اين فصل قابل شنيدن است .

 

  صداي خورد شدن دلهاهی شيشه اي بدست مشت غرور.

 

 آه که بالاخره زمان غروب نيز فرا رسيد.

 

 باز هم به تاريکي‌ رسيديم

  

                               به ناله ی سوزنده بد آسمان .

 باز ماه را ميبينيم .

                   

                           ماه ‌اي که ديگر نور ندارد. ستارهایي که بي‌ فروغند.

 

                      چشمهايي که ديگر سو ندارند.

 

 حتی ديگرشمیم  پيراهن يوسف نيز اثر ندارد

 

اين درد به قدری بود که حتی آفتاب را نيز از پاي درآورد

 

 چه رسد به من که ...

 

مي‌خواهم از سرما بنويسم. از سرماي قلب تاريکم.

 

 نميداني به چه سردی تمامم وجودم را فرا گرفته.

 

                                     يک قلب شيشه اي سرد سرد

.

 خيلي‌ جالبه گاهي اوقات خنده ام ميگيرد که چطوری پاییزی شدم.

 

 اما مهم نيست بلکه شاید روزي رسد


که آسمان بر روی زمين فرود آید.

 

 در آن زمان مي‌توانم دوباره ببينمش


                                   شايد با حرارت نگاهش قلبم از یخ آب شود

 

 و دوباره مملو از حرارت شود. اما شاید . . .

 

 



http://img.villagephotos.com/p/2006-4/1172588/55949ce8b56eaa3f.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت18:17توسط وحید | |

من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم.
عاشق نشستن و خيره شدن به غروب.
 من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست.
 عاشق سنگ انداختن توي آب
           و
 گوش كردن به صداي دلنشين موج.
 من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم.
 عاشق گوش كردن به صدايشان.
 عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.
 من عاشق چرخ و فلكم.
 عاشق نان و پنير و سبزي...
 آه كه چه حالي دارد.
 ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد.
 عاشق دلباختن با يك نگاهم.
 من عاشقم.
 عاشق بغض هاي خفته ام.
 عاشق بوسيدنم.
 عاشق گريستن در حضور دوستم.
 عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام
. عاشق نگاه خيره به ديوارم.
 عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم.
 من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم
       و
عاشق غناي حافظ.
من عاشق صداي او هستم.
عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.
 عاشق موسيقي ام.
 من عاشق نواختن هم هستم.
 و روزي من خواهم نواخت.
 غم هاي دلم را خواهم نواخت
       و
 شكستنش را به تار خواهم كشيد.
من عاشق لحظات غروبم
                     و  
عاشق برگ زرد خزان.
 عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام.
 شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!....
 در آخر اينکه:
 من همراه غروب عاشق مي شوم
 و همه طول شب را عاشق مي مانم.
به سرزمين خيال مي روم
 و از عشق مي نويسم.
از احساس خوب عاشق بودن.
 من عاشق اين احساسم.....
 فقط همين.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت0:55توسط وحید | |

Click to view full size image

من دیگر به رویا و خیال و روز شماری عادت کرده ام به


انداختن سنگ ریزه ها در آب و شنیدن صدای رویاریی


حلاوت سنگ با سردی آب و چه شیرین است انتظار . و چه


شیرینتر انتظار کسی که دیدنش محال است و بوسیدن


یک رویا و فقط باید به آسمان نگاه کرد و نظاره به ستارگان


تا ستاره شبیهش را پیدا کرد .کاش کاش دریایی بود ، و


شفقی از خورشید و تلاطمی از موجها و من بودم با یک


سبد آرزو و در انجا خدا را قسمش میدادم بر زیبایی


شفقش تا برای یک بار هم که شده صورت ماه او را میدیدم


تا بتوانم طلای وجودش را بشمارم و به دوستانم با غرور


بگویم که یار من در بدنش طلا دارد . فقط یک بار میدیدمش


و از او می پرسیدم که تو کیستی ؟ ولی این رویا عبثی


بیش نیست و فقط به عکس روی دلم که با گلهای سیاه


تزئین شده بسنده میکنم و حسرت خور یک لحظه تبسم


شیرین ...شاید چشمان من بد یوم بود و شاید تقدیر فلک و


چاره ای بر آن نیست ....


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت20:58توسط وحید | |

الهي به آنان که جاهل شدند
ازين راه انسان کامل شدند

همان مردمان کله مخملي
همان مردم چاکرم داش علي

به شعبان بي مخ به طيب قسم
به داش فرمون و داش مصيب قسم

به زنجير و گزليک و تيغ و قمه
که ابزار الواط بود آن همه

الهي به آن دستمال تميز
که سازد مرا پيش ياران عزيز

به آن دستمالي که اين روزگار
فراوان شده است و عوض کرده کار

هماني که در جيب الواط بود
سجلّ همه مردم لات بود

هماني که در يزد مي بافتند
عزيزان از آن کارها يافتند

الهي به چاقوي قيصر قسم
کمک کن من هم به حالي رسم

کنون چاقوي تيز نايد به کار
فلک مي کند پوست را از خيار

الهي به نامردي مردمان
کزين وضع و بد بختي ام وارهان


درين کوچۀ خلوت پيچ پيچ
نماندست اين بنده را عشق هيچ

مرا از غم و غصه آزاد کن
خراب دل بنده آباد کن

چو دانيم پايان کار است هيچ
بيا تا بنوشيم چندي سن ايچ

سن ايچي به من ده که حال آورد
نجابت فزايد، کمال آورد

سن ايچي بياور که از من دگر
نباشد در اين جا سن ايچ نوش تر
سن ايچي به من ده که خوشدل شوم
رُخم سرخ گرديده، خوشگل شوم

سن ايچي که قيصر از آن مست کرد
زد و دشمن خويش را پست کرد

سن ايچي که تلخ است و شيرين بيان
کند بنده را شهرۀ عاشقان

بياور سن ايچي و در جام ريز
درونش دو قطره يخ پاک نيز

به آن کاسه ماست، نعنا بزن
خياري بياور وز آن پوست کن

سپس قطعه قطعه کن و خرد کن
که اين است از مزّه هاي کُهُن

به همراه کشک بادمجان و سير
بده تا روم بر فلک شير گير

دو گالن سن ايچ دگر هم بيار
که دلگيرم از گردش روزگار

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت23:12توسط وحید | |

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت23:53توسط وحید | |

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت22:34توسط وحید | |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت22:29توسط وحید | |


مرده هم بي گمان دلي دارد
مثل ما «زيد» خوشگلي دارد
در كنار پري وشان! در قبر
هر شب جمعه محفلي دارد!
با «شهين» و «مهين» آن دنيا
روز و شب عيش كاملي دارد
هر زماني كه مي شود دلتنگ
لب دريا و ساحلي دارد
مرده هم آدم است در واقع!
رفقاي اراذلي دارد
چون تمام مجردان اوهم،
در امورش مشاكلي دارد
شام اگر مرغ يا كه جوجه نبود
ساندويج فلافلي دارد
غالباً در حجاب و پوشش خود
مطمئناً مسايلي دارد
نه پليسي كه يقه اش گيرد
نه محل مرد جاهلي دارد
ما كه بي مسكنيم! اما او
خوش به حالش كه منزلي دارد!
با رفيقان شاعرش هر شب
فاعلاتن مفاعلي دارد

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت22:27توسط وحید | |



بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت14:30توسط وحید | |

پیری در بازار حجره ای داشت و در آن حجره، گربه ای زیبا با چشمانی سفید همچون برف.

      همه روز صبحگاه اهل بازار برای ادای احترام به نزد پیر می آمدند و پیر آنان را با خوشرویی می پذیرفت. و آنگاه بر می خاست و برای گربه کوچک که از بدو تولد، زمانی که مادرش را از دست داده بود طعامی فراهم می کرد. گربه بی اندازه به پیر انس گرفته بود و پیر که خانواده ای نداشت به او. سالها بود که گربه نزد پیر می زیست. همدم و مونس او شده بود.

      آخر هفته بود. هنگام ظهر همه حجره داران حجره ها را بستند و راهی منزل شدند. هر یک به نزد پیر آمده و خداحافظی کردند. پیر خسته بود. از کار روزانه و شبهای بیداری. هنگامی که مردم رفتند، درب حجره را از داخل بست و بر روی صندلی کهنه ای که داشت نشست تا قدری استراحت کند. چشمانش را بر هم گذاشت و به خواب آرامی فرو رفت. گربه نیز جستی زد و در میان بازوهای پیر خود را جای داد تا او نیز اندکی استراحت کند.

      صبح روز اول هفته بود. حجره داران به سوی حجره ها می رفتند و در راه از مقابل حجره پیر می گذشتند تا مانند همیشه سلامی کنند و ادای احترامی. اما پیر آن روز به حجره نیامده بود. هر یک با خود می پرسید: عجب! سابقه نداشت که پیر نیاید. حتماً کاری پیش آمده و تا پیش از ظهر خواهد رسید.

      ظهر شد و پیر نیامد. مردم باز با تعجب نگاهی به حجره بسته پیر می انداختند و می گفتند حتماً کاری ضروری بوده که امروز نیامده.

     فردا صبح باز هم پیر نیامده بود. همه گفتند حتماً کسالتی دارد.

     روز سوم شد. پیر نیامده بود. مردم نگران شدند. هر یک شایعه ای می گفت. از هم می پرسیدند چه کسی او را آخر از همه دیده است. جوانی از آن میان گفت: آخر هفته که من از بازار بیرون می رفتم او را دیدم که درب حجره را می بست در حالیکه خود داخل حجره بود.

    مردم سراسیمه به طرف حجره رفتند. بر در حجره کوبیدند. کسی جواب نداد. ناگزیر درب را شکسته وداخل حجره شدند. همه مبهوت ماندند از دیدن آنچه که می دیدند.

    جسد پیر همانگونه بر روی صندلی کهنه بود و آن گربه با همان چشمان سفید بر روی جسد او آرمیده بود. آرام و راحت وبی صدا. اما از جسد پیر نیمی بیش نمانده بود. چرا که گربه نیمی از او را از گرسنگی خورده بود. همان گربه ای که روزگاری تنها مونس پیر بود. صحنه دلخراشی بود.....

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت10:24توسط وحید | |


تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

جواب هم‌صدايي‌‌ها پليسِ ضد شورش نيست

نَه بُمب ‌هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن، نه خُمپاره

ديگه هيچ بچه‌ای پاش رو روی مين جا نمی‌گذاره

همه آزاد آزاد‌َند، همه بی‌درد بی‌دردند

تو روزنامه نمی‌خونی نهنگ‌ها خودکشی کردند

 

جهانی رو تصورکن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

 

تصور کن اگه حتي تصور کردنش جُرمه

اگه با بُردن اسمش گَلو پُر می‌شه از سُرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان يِه افسانه‌اس

تمام جَنگهای دنيا شدن مشمول آتش‌بس!

کسی آقای عالم نيست، برابر باهم‌اند مردم

ديگه سهم هر انسانه تَنِ هر دونه‌ی گندم

بدون مرز و محدوده، وطن يعنی همه دنيا

تصور کن تو می‌تونی بشی تعبير اين رويا

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت1:25توسط وحید | |


در سکوت دلنشین نیمه شب
می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان ، هر دو غمگین ، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش ، با همه پرهیز و شرم
برق میزد آرزویی دلنشین
در دل من ، با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه ـــ دور از چشم غیر ـــ
چشم ها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و، باز
در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها ، از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه ، می پاییدمان از روی بام
عشق ، می جوشید در رگهای ما

سایه هامان ، مهربان تر ، بی دریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای ـــ باصد ملال ـــ
دست از آغوش هم بر داشتند !

باز هنگام جدایی در رسید
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رؤیاها نشست !

چشم جان من ، به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند !
ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش !

فریدون مشیری

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت0:57توسط وحید | |