|
حالمان بد نیست غم کم می خوریم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
آن مرد آمد آن مرد در باران آمد آن مرد با عشق آمد
آن مرد خسته آمد
آن مرد خسته رفت، آن مرد با دلي شکسته رفت آن مرد رفت و ديگر برنگشت . امروز آسمان رنگ ديگري دارد. امروز
آسمان سوز ديگري دارد. امروز
آسمان، آسمان ديگريست شايد او نيز غصه ای دارد. شايد اونيز تنها مانده است. شايد آسمان نيز ديروز عاشق شده است. آري آسمان نیز عاشق است ولی چرا
؟ . . . اصلا چرا
براه دور برويم ديروز پائيز بود فردا نيز
پاييز است. پاييز روز جدایی ها
پاییز فصل دل شکستها صداي تک تک دلشکستها در اين فصل قابل
شنيدن است . صداي خورد شدن دلهاهی شيشه اي بدست مشت غرور. آه که بالاخره زمان غروب نيز فرا رسيد. باز هم به تاريکي رسيديم
به ناله ی سوزنده بد آسمان . باز ماه را ميبينيم . ماه اي که ديگر نور ندارد. ستارهایي که بي
فروغند. چشمهايي که ديگر سو ندارند. حتی ديگرشمیم پيراهن يوسف نيز اثر ندارد اين درد به قدری بود که حتی آفتاب را
نيز از پاي درآورد چه رسد به من که ... ميخواهم از سرما بنويسم. از سرماي قلب
تاريکم. نميداني به چه سردی تمامم وجودم را فرا گرفته. يک قلب شيشه اي سرد سرد . خيلي جالبه گاهي اوقات خنده ام ميگيرد که چطوری
پاییزی شدم. اما مهم نيست بلکه شاید روزي رسد که آسمان بر
روی زمين فرود آید. در آن زمان ميتوانم دوباره ببينمش شايد با
حرارت نگاهش قلبم از یخ آب شود و دوباره مملو از حرارت شود. اما شاید . . .
من دیگر به رویا و خیال و روز شماری عادت کرده ام به انداختن سنگ ریزه ها در آب و شنیدن صدای رویاریی حلاوت سنگ با سردی آب و چه شیرین است انتظار . و چه شیرینتر انتظار کسی که دیدنش محال است و بوسیدن یک رویا و فقط باید به آسمان نگاه کرد و نظاره به ستارگان تا ستاره شبیهش را پیدا کرد .کاش کاش دریایی بود ، و شفقی از خورشید و تلاطمی از موجها و من بودم با یک سبد آرزو و در انجا خدا را قسمش میدادم بر زیبایی شفقش تا برای یک بار هم که شده صورت ماه او را میدیدم تا بتوانم طلای وجودش را بشمارم و به دوستانم با غرور بگویم که یار من در بدنش طلا دارد . فقط یک بار میدیدمش و از او می پرسیدم که تو کیستی ؟ ولی این رویا عبثی بیش نیست و فقط به عکس روی دلم که با گلهای سیاه تزئین شده بسنده میکنم و حسرت خور یک لحظه تبسم شیرین ...شاید چشمان من بد یوم بود و شاید تقدیر فلک و چاره ای بر آن نیست ....
الهي به آنان که جاهل شدند
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: -
” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ -
ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
همه
روز صبحگاه اهل بازار برای ادای احترام به نزد پیر می آمدند و پیر آنان را
با خوشرویی می پذیرفت. و آنگاه بر می خاست و برای گربه کوچک که از بدو
تولد، زمانی که مادرش را از دست داده بود طعامی فراهم می کرد. گربه بی اندازه به پیر انس گرفته بود و پیر که خانواده ای نداشت به او. سالها بود که گربه نزد پیر می زیست. همدم و مونس او شده بود. آخر
هفته بود. هنگام ظهر همه حجره داران حجره ها را بستند و راهی منزل شدند.
هر یک به نزد پیر آمده و خداحافظی کردند. پیر خسته بود. از کار روزانه و
شبهای بیداری. هنگامی که مردم رفتند، درب حجره را از داخل بست و بر روی
صندلی کهنه ای که داشت نشست تا قدری استراحت کند. چشمانش را بر هم گذاشت و
به خواب آرامی فرو رفت. گربه نیز جستی زد و در میان بازوهای پیر خود را
جای داد تا او نیز اندکی استراحت کند. صبح
روز اول هفته بود. حجره داران به سوی حجره ها می رفتند و در راه از مقابل
حجره پیر می گذشتند تا مانند همیشه سلامی کنند و ادای احترامی. اما پیر آن
روز به حجره نیامده بود. هر یک با خود می پرسید: عجب! سابقه نداشت که پیر
نیاید. حتماً کاری پیش آمده و تا پیش از ظهر خواهد رسید. ظهر شد و پیر نیامد. مردم باز با تعجب نگاهی به حجره بسته پیر می انداختند و می گفتند حتماً کاری ضروری بوده که امروز نیامده. فردا صبح باز هم پیر نیامده بود. همه گفتند حتماً کسالتی دارد. روز
سوم شد. پیر نیامده بود. مردم نگران شدند. هر یک شایعه ای می گفت. از هم
می پرسیدند چه کسی او را آخر از همه دیده است. جوانی از آن میان گفت: آخر
هفته که من از بازار بیرون می رفتم او را دیدم که درب حجره را می بست در
حالیکه خود داخل حجره بود. مردم
سراسیمه به طرف حجره رفتند. بر در حجره کوبیدند. کسی جواب نداد. ناگزیر
درب را شکسته وداخل حجره شدند. همه مبهوت ماندند از دیدن آنچه که می دیدند. جسد
پیر همانگونه بر روی صندلی کهنه بود و آن گربه با همان چشمان سفید بر روی
جسد او آرمیده بود. آرام و راحت وبی صدا. اما از جسد پیر نیمی بیش نمانده
بود. چرا که گربه نیمی از او را از گرسنگی خورده بود. همان گربه ای که
روزگاری تنها مونس پیر بود. صحنه دلخراشی بود.....
تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست جواب همصداييها پليسِ ضد شورش نيست نَه بُمب هستهای داره، نه بمبافکن، نه خُمپاره ديگه هيچ بچهای پاش رو روی مين جا نمیگذاره همه آزاد آزادَند، همه بیدرد بیدردند تو روزنامه نمیخونی نهنگها خودکشی کردند جهانی رو تصورکن بدون نفرت و باروت بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی تصور کن اگه حتي تصور کردنش جُرمه اگه با بُردن اسمش گَلو پُر میشه از سُرمه تصور کن جهانی رو که توش زندان يِه افسانهاس تمام جَنگهای دنيا شدن مشمول آتشبس! کسی آقای عالم نيست، برابر باهماند مردم ديگه سهم هر انسانه تَنِ هر دونهی گندم بدون مرز و محدوده، وطن يعنی همه دنيا تصور کن تو میتونی بشی تعبير اين رويا
تکیه بر بازوی من می داد گرم در نگاهش ، با همه پرهیز و شرم زیر نور ماه ـــ دور از چشم غیر ـــ نسترن ها ، از سر دیوار ها سایه هامان ، مهربان تر ، بی دریغ باز هنگام جدایی در رسید چشم جان من ، به ناکامی گریست تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال فریدون مشیری
|
![]()
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم تو با خود آشنایم کن بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن
Home
|